تبليغاتX
گردان نوح
گردان نوح
 

      يكي از دوستانم كه بر حسب اتفاق روحاني مي باشد؛ روزجمعه قبل مارا براي صرف نهار به منزلش دعوت نموده بود. راه منزل سيد دور بود و درمحله اي از محله هاي حاشيه شهر؛ يا بهتر است بگويم از روستاهاي حومه، با حدود بيست كيلومتر فاصله از شهر، قرارداشت.

      سيد،از آن دسته آدم هايي است كه دستي در امور خيريه دارد وعلي رغم توان متوسط مالي، در ساده ترين سطح ممكن، دراين روستاي (محله) كم امكانات زندگي كرده و براي درس و بحث هر روز اين مسير طولاني را با وسيله هاي كرايه، به مشهد مي آيد.
       آن روز وقتي به حدود منزل سيد رسيدم،ياد يكي از همرزمان قديمي افتاده كه در همين حوالي زندگي مي كرد. رضا كشميري، سكان دار قايق تند رو گردان بود. بچه ها ،به خاطر شيرين كاري هاي منحصر به فردش اورا گل آقا صدا مي زدند.خيلي وقت بود از رضا خبري نداشتم . آخرين بار ، او را درپمپ بنزين ديده بودم كه سررو رويش را غباري از گچ وخاك پوشيده بود ودرحالي كه مشغول بنزين زدن به كمپرسي كوچك مخصوص حمل مصالح ساختماني بود . اورا غافلگير كرده بودم.
       القصه خيلي به دنبال رضا جستجو كرديم، اما هر چه بيشتر گشتيم كمتر يافتم . با اعلام خستگي از سوي عيال ، از گشتن به دنبال همرزم قديمي ام منصرف شده وراه منزل سيد را در پيش گرفتيم . جايي در همان حوالي ، بانواني كه از سرووضع ايشان مشخص بود از خانواده هاي مستضعف ولي آبرومند هستند، با سبد هايي حاوي برنج و حبوبات و... از درب منزلي كه به گمانم موسسه خيريه بود ، خارج مي شدند . پيرزني كه توان رفتن نداشت دست دراز كرده و از من خواست تا اورا به مقصد برسانم .
اتومبيل را متوقف كرده به سمت عقب برگشته و درب را برايش گشودم .زن ديگري نيز خودرا به كنار شيشه ماشين رسانده و خواهش كرد تا اورا نيز به مقصدش برسانم .از ماشين پياده شده و كمكش كردم تا زنبيل و ساير وسايلش را در صندوق عقب قراردهد.زني گندم گون بود كه گردمشكلات و سختي هاي روزگار را به راحتي مي توانستي درچهره اش ببيني . بيشتر از سي سال نداشت ؛اما چهل و چند ساله يابيشتر نشان مي داد. چند متر جلو تر، پيرزن خواست تا نگه دارم .
زن، از ماشين پياده شدتا پيرزن خارج شود. وقتي دوباره نشست ،نفس هاي عميق و پرصدايي مي كشيد. از آيينه نگاهش كردم. چهره اش گرفته بود. من كه بادردغريبه نبودم ، بوضوح درد را در سيمايش مي ديدم . از او پرسيدم: مشكلي داريد ؟
گفت : نه چون من يك كليه دارم ، وقتي تحركي انجام مي دهم كمي نفسم بند مي آيد و دردي را احساس مي كنم كه آزارم مي دهد .با كنجكاوي پرسيدم:چرا يك كليه؟ كليه ديگرتان چه شده ؟در پاسخ درحالي كه طنين صدايش تغييركرده بود با اندوهي عميق گفت: كليه ام را فروختم تا كودكم را نجات بدهم .
بيشتر كنجكاو شدم .: مگر چه شده بود؟
شوهرم ورشكست كرده بود و قصد داشت براي پرداخت بدهي هايش فرزندم ، پسرم ، همه وجودم را بفروشد.تكه اي وجودم را دادم تا اورا گرفتم .
الان هم ازاوطلاق گرفته ام و حضانت پسرم را هم دادگاه به من داده و فقط تلاش مي كنم اورا بزرگ كنم.
نگاهي به همسرم كه در صندلي جلو نشسته بودوبه محاوره ما گوش مي داد انداختم.قطره اشكي بر صورتش مي لغزيد .
به آن زن رنج كشيده گفتم : پسرت بايد به تو افتخار كند كه چنين مادري دارد.
او رفت وما درسكوتي طولاني سؤالات متعددي رادر ذهنمان مرور مي كرديم كه بي پاسخ خواهد ماند......
 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

با تشكر از دوست جديدم غلام اهل بيت از وبلاگ صلوات كه با حضورش در قسمت نظرات انگيزه اي شد تا اين خاطره رو بنويسم .

        همیشه توی کوپه قطار، لحظه هارو با شوخی وطنازی های عباس سرمی کردیم؛ تا به جبهه  برسیم.  بچه ها از کوپه های دیگه می اومدن وخنده بازار، به راه بود ....بطور معمول،بچه های گردان تودسته های چندنفری مرخصی می رفتند.

        این بار سهراب ، که از همه بزرگتر بود و مدیریت معنوی جمع رو به عهده داشت، با دستاش همه روبه سكوت دعوت كردودر خواست صلواتي براي سلامتي امام كرد . بچه ها با صداي بلند صلوات رو فرستادن ................ «  سهراب هميشه لحظه هاي  بي كاري رفقا رو با برنامه هايي كه ابداع مي كرد طوري پرمي كرد كه به قول اون و تاييد بچه ها هم شوخي و خنده باشه هم ثواب و معنويت» ................

       القصه، بچه ها صلوات روكه فرستادن، سهراب تقاضاي صلواتي ديگه براي شادي روح شهدا كردو در ادامه باموضوع هاي مختلف صلواتاروازبچه ها مي گرفت. تا اينكه موضوع براي درخواست صلوات كم آورد. وقتي همه و يك صدا ذكر صلوات رو بر لب داشتند ،ادامه داد: اللهم صل علي محمد و آل محمدصلوات و همينطور ادامه دادو بچه هاهم كم نياوردند. پشت سرهم ذكر صلوات رو با صداي بلند تكرار كردند. سهراب كه فكر مي كرد بچه ها خسته شدن از ادامه صلواتا خودداري كرد .اما حالا بچه هاكه تازه گرم شده بودن دست بردار نبودن وصلوات فرستادن تا ساعتي ادامه داشت و لبخند هم كه از صورت بچه ها قطع نمي شد. چون هر كدوم از رفقا در ادامه ذكر صلوات جمع، يه صلوات درخواست مي كرد و هيچ كدوم از اونا نمي خواستن كم بيارن ......... اون شب توي قطار هزاران صلوات توي يك جمع ده دوازده نفري ذكر شد ...........  

ازبچه هاي اون كوپه اسامي محسن چراغچي– سهراب سحابي – رضا كاظمي – حسين سلاطيني – حسين افخمي – حسين احمدي – عبدا... نژاد و كاظم زاده  به يادم مونده .


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |