تبليغاتX
گردان غواصيـــــــــــــــــــــــــ نوح

گردان غواصيـــــــــــــــــــــــــ نوح
خاطرات غواصان شهيدمشهدويادي ازهمرزمان بازمانده 
لینک دوستان

سرداررشيد اسلام شهيد سيد عليرضا قوام

فرمانده گروهان از گردان غواصي نوح

شهادت : عمليات كربلاي پنج

رفقاي نزديك سيد ، هنوز مهربوني ها ، توكل و توجه خاص سيد را از ياد نبرده اند.

اخلاص،اطاعت پذيري از مافوق،توكل به استعانت الهي وباورهاي مثبت ومعنويت و تعبد از ديگر سجاياي سيد عليرضا قوام است.

امشب، باز ،در درياي دوستي ها،غرق شده بودم ....

تابلوي قره ني 2 كه به چشمانم خورد و از خيابان شلوغ منتهي به ميدان توحيد كه به داخل،پيجيدم،رنگ ها وتلالوي چراغ هاي ملون دكان ها و تبليغات دنيايي،همه رنگ باختنددرجلوه‌ي زيباي رخسارشهدا كه بر تابلوهايي درامتدادكوچه، آذين بسته بودند.رفتم ومحذوذازاين افتراق تلون و تقدس ،درپيچ كوچه گم شدم و خويش را مقابل منزلي قديمي يافتم.همه بودندازقديمي ها ،همان‌هايي كه بيت‌المقدس وخيبروطريق القدس رادرك كرده بودند ،تاجديدترهاكه كربلاهاوفجر هاراديده بودند.

شهيدسيدعليرضاقوام ازدوراني بودكه من نيزآن رادرك كرده بودم.فرزندشهيد،جواني رشيد با همان چشمان و همان سيما آنجا، نشسته بود و مرا مسحور خويش كرده بود...گويا سالياني است او را مي شناسم.

هركس از سيد،چيزي گفت.هركس از جلوه اي ازخلقياتش سخني راندومن ريزريز مي شنيدم، حديث مردي را كه در همين حوالي با او زيسته بودم و همنفسش،لحظه هايي را رزمندگي كرده بودم،اما نشناخته بودمش...

او اسوه‌ي توكل بود... وقتي همه‌‌ي نيروها،در ابهام تشكيك فردي مانده بودند ،بالهجه‌ي صميمي ومحلي اش كه حاكي از روح ايلياتي اش بود،گفته بود:گفتند برويم.پس بايست برويم.

و اين يعني شور اميددرتشكيك بي فرجام فردي كم اعتقاد...كه،درجنگيدن ما،تئوريسين هاي بزرگ نظامي دنيا انگشت به دهان مانده بودند.پس اطاعت و ولايت و توكل... وروح مطيع و مخلص سيد،جرياني ايجاد كرد تا بروند و شب را در عمليات باشند.

تا سيد،در آخرين نگاه،حديث رفتني جاودانه را بسرايدونظري به عرش انداخته ودرتونلي كه منتهي به خين است تا در نهايت منجر به رسيدن به بوارين و ... شود، مي خزد.

سيدبه خروجي تونل كه مي رسد،در هياهوي نبرد،در گيرو دار تير و تركش و خمپاره، هدايت مي كند نيروهايش راو اولين نفري است كه از تونل،سر بر مي آورد و راه را باز مي كند تا ديگر نيروها ادامه دهند. و سيد مورد اصابت قرار مي گيرد وروحش تا خدا اوج مي گيرد.

اينك،سيد،عاشقانه ترين شعراين شبم شده...معلمي راستين كه ازمسئوليت‌هاي متعددي كه درشهرش كاشمر،به وي پيشنهادشده دل مي كندواز عناويني كه درجهادسازندگي به اوعطا كرده اندنيز،ردمي شود و به عنوان يك بسيجي ساده،مي آيد و به عنوان فرمانده‌ي گروهان يكم گردان نوح به همراه شصت نفر بسيجي دلباخته، هواي يار را در شعري ماندگار، مي سرايد.

باشد كه ياد سيدجاودانه بماند.



[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]


زمستان سرد و برفي كوهستان هاي ايلام و آموزش هاي مختلف و رزم شب هاي گاه و بيگاه ، امان از ما بريده بود.

گفتم : اگه بشه وقتي رزم شب مي شه، يه جوري از گير مربي ها در برم ، و تا زماني كه نيروها به صف شده و راه بيفتن جايي دور از انظار پناه بگيرم، مي تونم بعد از رفتن بچه ها، برگردم داحل چادر وزير پتو هاي گرم ، خوابمو ادامه بدم.

موقعت پايگاه ، طوري بود كه در كمركش يك شيب تند، زمين نسبتا همواري بود كه از يك طرف مشرف به دره ي وسيعي بود كه در عمق دره ، بچه هاي تخريب لشكر ، پايگاه زده بودند و مانند ما براي عمليات آماده مي شدند.

اون شب ، رزم شبانه اجرا شد و نارنجك هاي صوتي، تير اندازي ها و فريادهاي مربيان ، فضا را مملو از هيجان مي كرد و بچه ها پوتين پوشان ، به سمت ميدان  تقريبا مسطحي كه با پوكه هاي توپ محصور شده بود وبه عنوان ميدان صبحگاه مورد استفاده قرار مي گرفت ، مي دويدند.

چشمم به توالت ها افتاد كه بر انتهايي ترين نقطه ي پايگاه ، درست جايي مشرف به دره ، به صف ، ايستاده بودند . مثل برق طرح از ذهنم گذشت، محل امن خوبي بود.

توالت هاي پايگاه از تركيب سه ورق كركره اي‌ گالوانيزه كه به اندازه ي يك متر در يك متر به صورت ايستاده به هم متصل شده بودند و يك ورق هم كه نقش درب را ايفا مي كرد ، تشكيل شده بود.

وارد اولين اتاقك شده درب را محكم از داخل بستم و نشستم به انتظار اتمام برنامه و رفتن بچه ها به پياده روي در برف هاي كوهستان...

سر وصدا همچنان در اوج بود و ناپالم ها در اطراف پايگاه ، به نوبت منفجر مي شدوشور نسبي يك عمليات را ايجاد مي كرد.

يكي از ناپالم ها خيلي نزديك منفجر شد، صداي مهيبش انگار بغل گوشم بود.براي يه لحظه احساس كردم  بچه هايي كه در پايگاه به سمت ميدان مي دوند را مي بينم، شك كردم،برگشتم پشت سر، ته دره ، فانوس هاي تخريب سوسو مي كرد.تازه متوجه اتفاقي كه پيش اومده بود شدم.  انفجار ناپالم، باعث شده بود ديواره هاي دستشويي مثل موز از چهار طرف باز بشه وديواره بي ديواره، با سرعت خودمو جمع وجور كردم و به ميان بچه ها دويدم.

اينم از شانس ما براي فرار از يك پياده روي شبانه توي كوه هاي برفي بود.

عكس همين جوريه

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

همنشيني با صدام...


توي جبهه، اگه با کسی کار داشتی و رفته بود دستشویی... سراغشو كه مي گرفتي، می‌گفتند:رفته خدمت صدام...

پايگاهي داشتيم درمنطقه‌ي پل نو،اونجا سه تا دستشویی بود که دم هر کدوم یک پتو زده بودن و دیگه نمی‌شد در بزنی... باید حتماً می‌گفتی ا‌هن(به كسر الف وكسرها وسكون نون و گاه نون به جهت تاكيد مشددگفته مي شد) تا اگه كسي داخل بود،جواب بده اهن...

اتاق هاي همنشيني با صدام،گاهي مراجعه كننده هاي زيادي داشت و گاهي هم كم...

در هر صورت، وقتي مي خواستي از دستشويي استفاده كني بايد قبل از ورود، از خالي بودن اون اطلاع كسب مي كردي وبه خاطر اينكه فردي كه در جلسه ي مهم با صدام مشغوله متوجه بشه منظور گوينده‌ي اهن... کدوم دستشوییه...!؟ بچه ها به جمع بندي اي رسيده بودند و اينگونه منظورشونو روشن مي كردند: اولی اهن؟ جواب می‌داد: اهن... بعد: دومی اهن... و الی آخر...

 خلاصه،این اهن، براي بچه ها داستان طنزي شده بود که هر کس می‌آمد،مدتي سرگرمش می‌شد. مخصوصاً تازه وارد‌ها...

اين اواخر، بچه‌ها با سرعت می‌آمدند و می‌گفتند: اولی اهن؟ دومی اهن؟ سومی اهن؟ و بعد،اگر همه اشغال بود، می‌گفت: حالا هر سه تا با هم، اهن؟ اونایی هم که تو دستشویی بودند، نامردی نكرده و همراهی می‌کردند و پشت سر هم می‌گفتند: اهن، اهن، اهن

عكس ربطي به خاطره نداره و براي همينجوري گذاشتم...



[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

     جبهه هاي جنگ حق بر عليه باطل، پر از خاطرات ريز و درشتي است كه هر كدام به نوعي، جذاب و جالب توجه مي باشد. از درگيري با دشمن ،گشت هاي شناسايي،اسارت ها ،خوابيدن ها،نگهباني ها، خوردن غذا ،شوخي ها و... همه و همه يادآور لحظاتي است از حضور درجبهه كه جذاب و دوست داشتني است.

خاطراتي هم هستند كه شايدتا كنون،هيچ يك از دوستان رزمنده،نسبت به بازگويي آن اقدامي نكرده و از گفتن آن، به دليل معذوريت هاي اخلاقي،طفره رفته اند؛ اين خاطرات مربوط به رزمنده ها و توالت رفتن ايشان هست كه اتفاقا لحظات شاد و خنده داري را درخود جاي داده است.

من از اين خاطرات به جلسات ديدار با صدام ياد مي كنم.

درپست هاي بعدي تا جايي كه ذهنم ياري كند،به بازگويي اين وجه ازخاطرات ،اقدام خواهم كرد.نكته اي كه اين خاطرات دارد اين است كه هرگز عكسي از اين مكان در آلبوم ها موجود نمي باشد ،حتي از نماي بيروني ساختمان جلسات با صدام هم تصويري در دسترس نيست،لذا ممكن است اين خاطرات بدون تصوير يا با تصاويري نامرتبط اذين داده شود كه از اين بابت قبلاپوزش مي طلبم.

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:5 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]


نوشتار زیر خاطره ای از سید آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی، برگرفته از كتاب حماسه‌های ناگفته ـ صفحه90 -88 است.

http://sangenak.blog.af/files/yazahra-3sinagraphic.jpg


در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزي جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.
او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

http://gallery.sajed.ir/index.php?view=image&format=raw&type=img&id=26942


همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:4 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

................................................................



[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

     اون روزها،نشريه اي به چاپ مي رسيد به نام سوره ، سر دبيرش سيد مرتضي بود. من هنوز در كيف حضورم در جبهه بودم و عاشق نشرياتي كه باگرايش به موضوعات جبهه  به هنرمتعالي مي پرداخت.در كل، دنبال حرف هايي بودم كه بويي از صفاي جبهه  و روزهاي خوبشو بده.مدتي بود كه درگير هنر بودم و دنبال مطالعه در باره ي هنر متعهد...مقاله هاي زيبايي از سيد مرتضي، در سوره كار مي شد، ارتباط حسي خوبي با اون داشتم.چه اينكه همه هفته روايت فتح با صداي تاثير گذار و آرام بخشش از سيما پخش مي شد.

روز بيست و يكم فروردين ماه بود. با رضا،رفتيم خونشون ، موتور را برديم داخل پاركينگ و خزيديم توي اتاق مجردي رضا...

رضا،براي آوردن چاي، رفت بالا و من از سر بيكاري، راديويي كه روي ميز ،خود نمايي مي كرد را روشن كردم،وقت پخش خبر بود. فكر كنم خبر ساعت پنج بعد ازظهر،نشستم لب تخت ، وحواسم به اخبار بود،ناگهان شوكه شدم؛ سيد مرتضي به شهادت رسيد...

بي اختيار گريستم، انگار، باز ، داغ خيلي از همرزمان شهيدم، تازه شده بود.رضا با سيني چاي برگشت. با تعجب، پرسيد: چي شده داداش؟ گفتم: آويني شهيد شده.گفت:آويني؟...كي هست؟

گفتم نويسنده ،شاعر ،فيلم سازمتعهد،راوي روايت فتح....

رضا،سوز درون منو هرگز درك نكرد.چون هيچوقت مثل من با قلم سيد و نوشته هاي خوبش ،زندگي نكرده بود و در واقع هنوز نمي دونست، آويني چه انساني بوده...

بعد ها آقا فرمودند: سيد شهيدان اهل قلم...

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/17/151733_304.jpg


[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 0:38 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

وعشق ،تجلي خويش را در يك لحظه ديد.

فاطمه و درب و مسمار...

گاه در جستجوي نور،

پروانه ها، شمع را خورشيد مي پندارند،

تا با عشقبازي شان، بال خويش بسوزانند،

تا عاشقي كنند...

اما نمي دانند كه شمع،

ذره ي كوچكي از عظمت

نوري به نام خورشيد است.

................................

اي معناي عشق،

 آفتاب روشني،

فاطمه ي انسيه،

اي دليل روشن خدا،

نور الهي...

سرسلسله‌ي وارثان نبوت،

نورچشمان مصطفي (ص)

دشمنان تو،در طول اعصار و قرون

منفور ترينند.

و لعنت جاودانه‌ي خدا،

بر آنان تا ابد ، مستدام...


[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

نيمه شبي از شب هاي تابستان، از خواب برخواستم، گفتم: چه خوبه نماز شب بخونم؛ وضوگرفته و به داخل چادر نمازخونه رفتم. هنوز نمازمو نبسته بودم كه ديدم مجيد غلامرضايي داره از كنار نماز خونه به سمت سنگر خودش مي ره...

موقعيت خوبي بود براي اينكه كمي حالشو بگيرم.از پشت سرش به آهستگي خودمو به اون رسوندم و با پرشي بر روي اون، محكم گرفتمش ، خيلي تقلا كرد و با هم گلاويز بوديم . اصلا ضربه ي دردناكي بهش نمي زدم، فقط سعي مي كردم بچلونمش و بزنمش زمين ،با اينكه ازمن درشت تر بود،تلاشش كارگرنشد و بعد از كلي به هم پيچيدن به زمين خورد.دستشو پيچوندم پشتش ومحكم به زمين فشارش دادم.همينكه خودشو تسليم كرد، با سرعت به طرف سنگر خودمون فرار كردم و توي تاريكي بين بچه ها خوابيدم...

فردا صبح ،توي پايگاه ايستاده بودم و مشغول صحبت با يكي از بچه ها،كه ديدم مجيد غلامرضايي داره ميادو جيب بغل زانوي بچه ها رو چك مي كنه(بادستش مي گرفت ، تكون مي داد). به من كه رسيد ،جيب بغل زانوي شلوار خاكيمو گرفت و تكون داد و صداي پول خورده هاي ته جيبم كه دوتا دو تومني بود، به گوش رسيد.بعد يقمو گرفت، خيره شد توي چشمام وگفت : توبودي... آره؟

خنده ام گرفت.همو توي بغل گرفتيم و خنديديم.بيشتر ازهرچيزي، حس كارآگاهي مجيد كه توي اون تاريكي و تحت فشار بودن، فقط صداي پول خورده هاي توي جيب من يادش مونده بود،خنده دار بود.

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

چادر محصلا...

تاريخچه ي پتو شويي در جبهه ها را نمي دونم به كدوم لشكر يا چه زماني از دفاع مقدس بر مي گردد.اما در مورد اين عمل در گردان اخلاص و گردان غواصي نوح، براي اولين بار به گونه اي اتفاق افتادكه به نام اولين فردي كه مورد پتو شويي قرار گرفته بود ثبت شد.

روزي كه بچه ها در سنگراجتماعات  نشسته بودند؛ تصميم مي گيرند اولين فردي كه از درب واردمي شود را بدون اينكه بفهمد به زير پتو كشيده و كمي مشت و مال دهند(بزنند).

از قضا، برادر آرام كه آن روزها از مسئولين رده بالاي گردان بوده اولين بخت برگشته اي كه وارد شده و پتوشويي مي شود.از اين تاريخ به بعد(پتو آرام) بين بچه هاي اطلاعات عمليات، نامي آشنا شد.

...و اما خاطره ي چادر محصلا(محصلين)

تعدادي از بچه هاي گردان، بايستي براي امتحانات دبيرستان آماده مي شدند، به همين دليل، مسئولين، براي راحتي بيشتر اين بچه ها، چادري مجزا به ايشان اختصاص داده بودند. بعد از مدتي كه بچه محصلا، با هم صميمي تر شدند؛ تازه، روح شرارت در گروه پديدار شد.

پتويي با طرح پلنگ، به ديواره ي روبرويي‌ي چادر نصب كرده بودندو هر كدام از بچه هاي بخت برگشته كه هوس سر كشي به چادرمحصلا، به سرش  مي زد، در بدو ورود،عمليات پتو آرام را بررويش اجرا مي كردند.

وقتي طرف، پيچيده در پتو، مستاصل، وسط چادر رها شده بود، هركدام سر درس و كتابشان مي نشستند و به اصطلاح، طبيعي مي كردند.

وقتي كسي اعتراض مي كرد، مي گفتند، چادر پلنگ خانه براي خودش مقرراتي داره...

اين خبر به گوش فرماندهي هم رسيده بود...

روزي براي ديدن رضا رضوي قصد كردم به چادر محصلا برم، پتو آرام هاي چادر محصلا شهره شده بود. براي من با اين همه سوابق شرارت و همرزم آزاري،افت داشت، پتو آرام بشم. اونم توسط بچه محصلا!!

قبل از رسيدن به چادر، موقعيت بررسي شد،شرايط غيرعادي بود.برعكس هميشه، چادر محصلا، خيلي مرتب بود و پوتين ها جفت شده و از داخل هم سرو صدايي نميومد.اين يعني خطر يك هماهنگي براي پتوآرام كردن من...

ترفندي انديشيدم. اگربه حالت شيرجه، به داخل مي پريدم، كساني كه پشت ورودي چادر منتظرم بودند، ناكام مي شدند و من بودم كه به اون ها مي خنديدم.براي همين، به آرامي نزديك شدم و در گام هاي آخر، شيرجه اي به وسط چادر زدم.ازجا كه بلند شدم ، فرمانده و معاونينش رو ديدم كه دور چادر نشسته اند و بچه محصلا هم دست به سينه و مودب، كنارشون بودند.فرمانده، با ديدن من و نحوه ي ورودم به چادر گفت: بيا...شاهد از غيب رسيد.اونوقت شما مي گيد نه حاج آقا ما فقط درس مي خونيم؟ اين برادر براي چي اين وسطه؟ اصغر گفت: راست مي گن، برادر جان شما اين وسط چيكار مي كني؟ نه ... بگو...توي چادر محصلا از اين حرفا  نيست.

من كه حسابي ضايع شده بودم، گفتم: آخه از ترس پتو آرام پريدم. فكر نمي كردم حاج آقا اينجا باشن.ديدم بچه ها با چشمك و شكلك مي خوان به من بفهمونن كه هواشونو داشته باشم. منم كه بهترين فرصت، دستم اومده بود، بامظلوم نمايي،گفتم: آقا جان... منِ بدبخت هر بار ميام بايدكتك بخورم،آخه چرا اين كارو مي كنيد....؟ تا حاجي جهت نگاهش عوض شد،خنده‌ي موذيانه اي كرده ادامه دادم، حاج آقا پتورو ببينين. زدن روي ديوار...حاجي هم گفت : بله مي دونم.آقايونِ محصلا، اسم مكان علمي رو گذاشتن،پلنگ خونه...و ادامه داد به نصيحت كردن بچه ها...

از ترس جونم،تامدت ها، از شعاع پنجاه متريِ بچه محصلا رد نمي شدم.

پي نوشت:

توي عكس هاي بالا تعدادي از بچه هاي چادر محصلا هستند

حسين افخمي(دانشجوي دكتراي كامپيوتره) سيدجواد محمد نيا(دكتراي پزشكي داره)آرش رهبر(الان تهيه كننده گزارش 5 توشبكه ي خراسانه)كاظم زمان زاده (توي جهاد يه مسئوليتي داره)اصغر خليقي(درگذشت شهادت گونه اي داشت)رضا رضوي(كارشناس الهيات و مسئوليتي دريكي از بخش هاي جهاد داره)

سايربچه ها:

مسلم سلاطيني(سفيربود ،نماينده ي وزارت خارجه بود. نمي دونم. اسير طالبان شد بعد خبرشو ندارم)سليماني(تا دانشجوي روان شناسي بود خبرشو داشتم) حسين سلاطيني(كارمند يكي از شركت هاي بزرگ مشهده)عادل ....(از همون موقع تا الان خبري ازش ندارم)

 

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم
*******************
*************
گردان غواصي نوح
از نيروهاي گردان اخلاص
(اطلاعات و عمليات )
لشكر بيست و يك امام رضاع
در سال شصت و پنج
تشكيل گرديد.
نيروهاي اين گردان در
مكاني در نزديكي خرمشهر
بنام پايگاه شهيد شاكري
آموزش هاي مخصوص غواصي
و بلم راني را گذراندند.
اين نيروهاي ويژه ، در عمليات
متعددي شركت جستند كه
مهم ترين آن
كربلاي چهار
كربلاي پنج
وكربلاي هشت بود.
تعداد زيادي از اعضاي اين گردان
به شهادت رسيدند.
كمينه كه افتخار كفشداري اين
بزرگمردان در حسينيه ي
شهيد شاكري را داشتم
به ياد ايشان و به نام اين
دوستان بهشتي
مي نويسم.
اميد كه همرزمان عزيز و
بازمانده هاي گردان ما را
در اين امر ياري داده
و شهيدان ، دستمان را بگيرند.
***************
..... باتوجه به اينكه مطالب و تصاوير
وبلاگ عموما نوشـــــته ها و تصاوير
اختصــــــــــاصي‌ي خودم مي باشد
لذا شـــــــرعامجاز به استفاده از آن
نيســـــــــتيد،مگر باذكــــــــــر آدرس
وبلاگ گردان غواصي نوح...
عماد سماوات
امکانات وب