|
گردان غواصيـــــــــــــــــــــــــ نوح خاطرات غواصان شهيدمشهدويادي ازهمرزمان بازمانده
| ||
|
سرداررشيد اسلام شهيد سيد عليرضا قوام فرمانده گروهان از گردان غواصي نوح شهادت : عمليات كربلاي پنج رفقاي نزديك سيد ، هنوز مهربوني ها ، توكل و توجه خاص سيد را از ياد نبرده اند. اخلاص،اطاعت پذيري از مافوق،توكل به استعانت الهي وباورهاي مثبت ومعنويت و تعبد از ديگر سجاياي سيد عليرضا قوام است. امشب، باز ،در درياي دوستي ها،غرق شده بودم .... تابلوي قره ني 2 كه به چشمانم خورد و از خيابان شلوغ منتهي به ميدان توحيد كه به داخل،پيجيدم،رنگ ها وتلالوي چراغ هاي ملون دكان ها و تبليغات دنيايي،همه رنگ باختنددرجلوهي زيباي رخسارشهدا كه بر تابلوهايي درامتدادكوچه، آذين بسته بودند.رفتم ومحذوذازاين افتراق تلون و تقدس ،درپيچ كوچه گم شدم و خويش را مقابل منزلي قديمي يافتم.همه بودندازقديمي ها ،همانهايي كه بيتالمقدس وخيبروطريق القدس رادرك كرده بودند ،تاجديدترهاكه كربلاهاوفجر هاراديده بودند. شهيدسيدعليرضاقوام ازدوراني بودكه من نيزآن رادرك كرده بودم.فرزندشهيد،جواني رشيد با همان چشمان و همان سيما آنجا، نشسته بود و مرا مسحور خويش كرده بود...گويا سالياني است او را مي شناسم. هركس از سيد،چيزي گفت.هركس از جلوه اي ازخلقياتش سخني راندومن ريزريز مي شنيدم، حديث مردي را كه در همين حوالي با او زيسته بودم و همنفسش،لحظه هايي را رزمندگي كرده بودم،اما نشناخته بودمش... او اسوهي توكل بود... وقتي همهي نيروها،در ابهام تشكيك فردي مانده بودند ،بالهجهي صميمي ومحلي اش كه حاكي از روح ايلياتي اش بود،گفته بود:گفتند برويم.پس بايست برويم. و اين يعني شور اميددرتشكيك بي فرجام فردي كم اعتقاد...كه،درجنگيدن ما،تئوريسين هاي بزرگ نظامي دنيا انگشت به دهان مانده بودند.پس اطاعت و ولايت و توكل... وروح مطيع و مخلص سيد،جرياني ايجاد كرد تا بروند و شب را در عمليات باشند. تا سيد،در آخرين نگاه،حديث رفتني جاودانه را بسرايدونظري به عرش انداخته ودرتونلي كه منتهي به خين است تا در نهايت منجر به رسيدن به بوارين و ... شود، مي خزد. سيدبه خروجي تونل كه مي رسد،در هياهوي نبرد،در گيرو دار تير و تركش و خمپاره، هدايت مي كند نيروهايش راو اولين نفري است كه از تونل،سر بر مي آورد و راه را باز مي كند تا ديگر نيروها ادامه دهند. و سيد مورد اصابت قرار مي گيرد وروحش تا خدا اوج مي گيرد. اينك،سيد،عاشقانه ترين شعراين شبم شده...معلمي راستين كه ازمسئوليتهاي متعددي كه درشهرش كاشمر،به وي پيشنهادشده دل مي كندواز عناويني كه درجهادسازندگي به اوعطا كرده اندنيز،ردمي شود و به عنوان يك بسيجي ساده،مي آيد و به عنوان فرماندهي گروهان يكم گردان نوح به همراه شصت نفر بسيجي دلباخته، هواي يار را در شعري ماندگار، مي سرايد. باشد كه ياد سيدجاودانه بماند. [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:5 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:4 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
................................................................
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 0:38 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
وعشق ،تجلي خويش را در يك لحظه ديد. فاطمه و درب و مسمار...
گاه در جستجوي نور، پروانه ها، شمع را خورشيد مي پندارند، تا با عشقبازي شان، بال خويش بسوزانند، تا عاشقي كنند... اما نمي دانند كه شمع، ذره ي كوچكي از عظمت نوري به نام خورشيد است. ................................ اي معناي عشق، آفتاب روشني، فاطمه ي انسيه، اي دليل روشن خدا، نور الهي... سرسلسلهي وارثان نبوت، نورچشمان مصطفي (ص) دشمنان تو،در طول اعصار و قرون منفور ترينند. و لعنت جاودانهي خدا، بر آنان تا ابد ، مستدام... [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||